حكيم زجاجى
575
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دم از كافرى مىزد آن نابكار * اگر چند زنديق بد آشكار ز قيصر درود آمدى نزد گبر * وز او نيز رفتى بسان هزبر به دل بد ورا قيصر روم يار * پيام آمدى سال و مه زآن ديار فرستاد بابك رسولى چو باد * بر قيصر آن شاه با دين و داد 365 كه من با تو يارم به جان و به دل * به نام تو نازم در اين آب و گل مرا اصل ترساست اى تاجور * بدادم دل و جان به تو نامور به دل دشمن اهل ايمان منم * ز بن بيخ آن بدرگان بركنم از ايشان يكى زنده اندر جهان * نماند يقين آشكار و نهان بكشتم از آن قوم پانصد هزار * به زخم سر خنجر آبدار 370 برآنم كه اين دين كنم پايمال * به يارى قيصر شه بىهمال تو را خسرو هفت كشور كنم * ز راى تو گيتى منور كنم به بغداد سازم تو را تختگاه * كشم سوى حد خراسان سپاه بدان اى جهاندار و آگاه باش * ز قدر و محل افسر ماه باش كه شد شهر بغداد خالى ز خيل * تو زآنجا روان گرد مانند سيل 375 خليفه به بغداد ماندست و بس * نماندست از لشكرى هيچكس تو لشكر سوى شهر بغداد بر * بخور زآن بروبوم آباد ، بر به شمشير و تير آن ولايت بگير * خليفه به دست تو گردد اسير به بغداد اى خسرو ذوفنون * نه درزى نه طباخ ماند كنون چو تو سوى بغداد لشكر كشى * به شمشير از دشمنان سركشى 380 تو را ملك عالم ميسر شود * بدانديش ملك تو بىسر شود من افشين يل را كنم دستگير * به بغداد پيش تو آرم اسير [ از او ] هر قل روم آندم بخورد * سپاهى گران در زمان گرد كرد به طرسوس شد قيصر روم شاد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد وز آنجا سوى زبطره رفت شاه * به گردش ز رومى فراوان سپاه 385 به يك هفته بگرفت آن شهر خوش * در آن جاى شد دست كرده به كش ز مؤمن فراوان دلاور بكشت * چو بگرفت تيغ سرافشان به مشت برون برد از آن شهر بىمر اسير * بر معتصم شد بريدى چو تير